بررسی داستان‌های خلقت و پیامبران گذشته با تأکید بر شبهات کتاب نقد قرآن

تاریخ ارسال:چ, 08/12/1395 - 15:50 شناسه: 89
در این مقاله به بررسی شبهات خاورشناسان در «داستانهای خلقت و پیامبران گذشته» پرداخته می­شود. نکات مشترک دعوت انبیاء به دلیل اشتراک، اصول اساسی دین است. خاورشناسان پیامبر (صلّی الله علیه و آله) را متّهم به خواندن و بهره­گیری از کتب عهد عتیق و جدید می­کنند.

بسم الله الرحمن الرحیم

بررسی داستانهای خلقت و پیامبران گذشته با تأکید بر شبهات دکتر سها در کتاب نقد قرآن

عبدالحسین شورچه و سمیرا حیاتی

چکیده

در این مقاله به بررسی شبهات خاورشناسان در «داستانهای خلقت و پیامبران گذشته» پرداخته می­شود. نکات مشترک دعوت انبیاء به دلیل  اشتراک، اصول اساسی دین است. خاورشناسان پیامبر (صلّی الله علیه و آله) را متّهم به خواندن و بهره­گیری از کتب عهد عتیق و جدید می­کنند. این دسته از مستشرقان وجود مشابهت میان آموزه­ها و داستان­های قرآن با تورات و انجیل را دالّ بر اقتباس پیامبر (صلّی الله علیه و آله) از صاحبین این کتب دانسته  و مصدر بودن آنها برای قرآن می­دانند و آیاتی از خود قرآن  دالّ بر تأثیرپذیری از عصر جاهلیّت به عنوان شاهد آورده و بدون توجّه به اصول مراجعات قرآنی برداشتهای شخصی داشته­اند و این غالباً به دلیل کم دقّتی و اغفال، عدم بکارگیری روش صحیح فهم قرآن و نیز عدم استفاده از منابع معتبر و صحیح و نیز منابع معتبر شیعه  دچار کج فهمی­هایی درباره این موضوع شده بودند. در ادامه داستان ذبیح ابراهیم (علیه السّلام) پیگیری شده و در بخش نقد و بررسی، دلایل مستشرقین در ردّ این داستان مطرح و بررسی شده است.

 

کلیدواژه­‌ها:

داستانهای خلقت، پیامبران، نقد قرآن، سها.

 

مقدّمه

یکی از ابزارهای مهمّ تعلیم و تربیت که اثر فوق العاده­ای در ساختن شخصیّت افراد جامعه دارد، ارائه­ الگوها و نمونه­هایی است که بیانگر ارزش­ها و ضدّ ارزش­ها باشند. وقتی انسان­ها ویژگی­های مثبت و منفی و صفات نیک و بد را در وجود نمونه­های عینی متبلور و متجلّی می­بینند، بیشترین اثرپذیری و عبرت آموزی را خواهند داشت. برای این کار می­توان از قصّه­ها و مخصوصاً قصّه­های تاریخی استفاده کرد که منبع غنی و سرشاری از عبرت­ها هستند زیرا افراد با خواندن تاریخی که در قالب داستان بیان شده، پرده­هایی از نمایش­نامه واقعی را از نزدیک می­بینند که در آن بازیگرانی وجود دارند که هرروزه شبیه آنان را در زندگی خود مشاهده می کنند. بدین خاطر خود را در کنار نقش آفرینان داستان احساس می­کنند و عامل پیروزی و یا شکست آنان را با چشم خود دیده و عبرت می­پذیرند.

قرآن کریم نیز در همین راستا به شکل گسترده­ای از قصّه­ها استفاده کرده است. قرآن داستان­هایی را از تاریخ برگزیده و نقل می­کند تا خردمندان از آن پند گیرند (یوسف: 12/ 111) و اخبار پیامبران را بازگو می­کند تا افراد در آن اندیشه کنند. (اعراف: 7/ 176) امّا متأسفانه گاهی برخی ازخاورشناسان اشکالاتی را بر محتوای قصص قرآنی وارد می کنند که به زعم خود با زیر سؤال بردن شخصیّت­های داستان­ها از اعتبار قرآن کریم خواهند کاست. در حالی که این ادّعا کاملاً ناصحیح است و در جای خود قابل نقد است.                                                                                

 

داستان­های پیشینیان (اساطیرُ اوّلین)

به راستی وقتی نظرات دکتر سُها درباره­ منبع و مصدر قصّه­های قرآن را مورد بررسی قرار می­دهیم ، می­بینیم که اصل این آراء جدید نیست و در واقع همان کلام معاصرین رسول خداست و گویی از آن زمان تاکنون مخالفان قرآن تنها به دنبال یافتن پاسخ این سؤال­ هستند که «مأخذ و ریشه­ی آیات قرآن چیست؟» آیةالله معرفت در این زمینه می­فرمایند: «پرسشی که طیف خاورشناسان بیگانه برانگیخته­اند، در واقع باز گفت سخنان کسانی است که پیش از ایشان سروده­اند: «وَ قالُوا أَساطِيرُ الْأَوَّلِينَ اكْتَتَبَها فَهِيَ تُمْلى‏ عَلَيْهِ بُكْرَةً وَ أَصِيلا» (فرقان: 25/5) (معرفت، نقد شبهات پیرامون قرآن کریم،  ص 19)                                                      

 

رژی بلاشر

  • بلاشر» را می­توان از جمله کسانی به شمار آورد که به شکل غیر مستقیم همان ادّعای کافران زمان نزول را تکرار می­کنند. او می­گوید که همشهریان پیامبر اسلام (صلّی الله علیه و آله) پیش از آنکه پیامبر به رسالت برگزیده شود از داستان­های قرآنی با خبر بودند! و در مقدّمه­ای که بر قرآن نگاشته در این باره می­نویسد:                                                                                                                              

«تمام این داستان­ها (داستان هود و نوح و موسی و ابراهیم [علیهم السّلام]) در آن زمان معروف بود و مخالفان خیلی خوب می­توانستند با شنیدن آنها ریشخند­انه به پیغمبر  بگویند: اینها چیزی نیست جز اساطیر اوّلین. اهمیّت مطالب بیشتر در نوع جدید به کار بردن به وسیله­ قرآن بود. در این کتاب داستان­ها، در هریک از موارد، خود تبدیل به استدلال می­شوند.» (بلاشر، در آستانه قرآن، ص 153)                                           

 

نقد دیدگاه بلاشر 

همانطور که ملاحظه شد، بلاشر که در سراسر کتاب «مقدّمه­ قرآن» سعی در بی­طرف نشان دادن و رعایت جانب حق را دارد، گاهی چنین خطاهایی را مرتکب می­شود. او با قید «تمام داستان­ها»، بیان می­کند که قصّه­های قرآنی هیچ جذابیّت و تازگی برای مردم زمان نزول قرآن نداشته است. گویی آنها با ریشخند به پیامبر «صلّی الله علیه و آله و سلّم» گفته­اند: اینها که تو می­گویی چیز تازه­ای نیست و قصّه­های پیشینیان است. هر چند درادامه­ کلامش سعی در دفاع از قصّه­های قرآن دارد و هر یک از آنها را همراه با استدلالی می­داند ولی این توجیه نمی­تواند باعث شود که کلام قبلی او نادیده گرفته شود که تمام قصّه­های قرآن را «افسانه­های پیشینیان» می­داند.  

برای روشن شدن مطلب چند نمونه از آیات را ذکر می­کنیم:

  1. با بررسی آیات پیش از این آیات می­بینیم که در اینجا دشمنان در جهت ردّ قصص قرآن نیستند، بلکه آنان در جهت ردّ اصل قرآن که شامل دعوت قرآن به ایمان به خدا، روز قیامت و رسالت رسول الله است می­باشند و این نکته از اینجا مشخّص می­شود که خداوند در ابتدای آیه، می­فرماید: آنها کرند و بر قلبهایشان پرده نهادیم و لذا آنچه که رسول خدا از جانب پروردگار بر آنان می­خواند آنان فرا نمی­گیرند و ایمان نمی­آورند بلکه در مقام عناد وجدال بر می­آیند و کلام خدا را رد می­کنند.

2- «وَ إِذا تُتْلى‏ عَلَيْهِمْ آياتُنا قالُوا قَدْ سَمِعْنا لَوْ نَشاءُ لَقُلْنا مِثْلَ هذا إِنْ هذا إِلاَّ أَساطِيرُ الْأَوَّلِين* وَ إِذْ قالُوا اللَّهُمَّ إِنْ كانَ هذا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِنْدِكَ فَأَمْطِرْ عَلَيْنا حِجارَةً مِنَ السَّماءِ أَوِ ائْتِنا بِعَذابٍ أَلِيمٍ» «و چون آيات ما بر آنان خوانده شود، مى‏گويند: «به خوبى شنيديم، اگر مى‏خواستيم، قطعاً ما نيز همانند اين را مى‏گفتيم، اين جز افسانه‏هاى پيشينيان نيست.» - و [ياد كن‏] هنگامى را كه گفتند: خدايا، اگر اين [كتاب‏] همان حقِّ از جانب توست، پس بر ما از آسمان سنگهايى بباران يا عذابى دردناك بر سر ما بياور.»

در این آیات هم مراد از آیات تلاوت شده قصص نیست، بلکه آیاتی است که بر آنها تلاوت شده است. آیات دالّ بر وحدانیّت پروردگار و ایمان به او، ایمان به کتابها و پیامبران او، ایمان به روز جزا و پاداش آن و...همان­گونه که در آیه قبل از این آمده است: «وَ إِذْ يَمْكُرُ بِكَ الَّذِينَ كَفَرُوا لِيُثْبِتُوكَ أَوْ يَقْتُلُوكَ أَوْ يُخْرِجُوكَ وَ يَمْكُرُونَ وَ يَمْكُرُ اللَّهُ وَ اللَّهُ خَيْرُ الْماكِرِين» مسلّم است که «حیله و مکر دشمنان نسبت به پیامبر «صلّی الله علیه و آله و سلّم»، توطئه­ قتل و یا اخراج او، برای قصّه­هایی که پیامبر از امم گذشته می­گفته است نبوده، زیرا قصّه­های قرآن که موجبات خشم آنان را فراهم نکرده است.» (قابل، مقاله «تحقیقی درباره­ شبهه افسانه در قرآن»، فصلنامه­ مفید، 1392 هـ .ش، شماره­ 6)                 

البتّه در نُه آیه از قرآن کریم از «اساطیرُ اوّلین» سخن رفته است. که با بررسی کلّی این آیات بطلان استدلال و کلام «رژی بلاشر» نیز مشخّص می­گردد که منظور کافران عصر نزول، تنها قصّه­های قرآن نبوده است بلکه قصّه‌ها جزئی از کلّ قرآن هستند و آنها چون همیشه و بنا بر عادت خود به انکار کلّ قرآن و مخصوصاً عقاید آن می­پرداخته­اند، پس نمی­توان استدلال کرد که منظور ایشان این بوده که؛ (ما از قبل، همه­ این قصّه­ها را شنیده بودیم و این قصّه­ها و افسانه­های پیشینیان است که تو بازگو می­کنی.)

مطلب دیگر، اینکه، بلاشر نوشته: تمام داستان­ها، در آن زمان معروف بود، اصلاً پذیرفته نیست. گرچه ممکن است گفته شود که مردم عصر نزول از پیش با قصص قرآن آشنا بودند که این سخن را گفته­اند، ولی این ادّعای درستی نیست، زیرا گرچه مردم از پیش توسط مسیحیان و یهودیان و داستان­هایی که در کتب ایشان آمده با بعضی از قصص قرآن آشنا بودند که البتّه آن داستان­ها با قصّه­ها­ی قرآنی اصلاً قابل قیاس نیست ولی واقعیّت این است که عرب­ها از بسیاری از داستان­های قرآن، هیچ نمی­دانستند و چیزی از آنها به گوش ایشان نخورده بود و خداوند در این باره در پایان داستان نوح «علیه السّلام» می­فرماید: «تِلْكَ مِنْ أَنْباءِ الْغَيْبِ نُوحِيها إِلَيْكَ ما كُنْتَ تَعْلَمُها أَنْتَ وَ لا قَوْمُكَ مِنْ قَبْلِ هذا» (هود: 11/49) «اين از خبرهاى غيب است كه آن را به تو وحى مى‏كنيم. پيش از اين نه تو آن را مى‏دانستى و نه قوم تو. پس شكيبا باش كه فرجام [نيك‏] از آنِ تقواپيشگان است.»                                                                                                                             

«اگر این داستان از جمله داستان­های رایج نزد مردم عصر نزول بود،آیا عرب جاهلی که کینه­توزترین دشمنان پیامبر «صلّی الله علیه و آله و سلّم» را در میان خود داشتند، در برابر این آیه که می­فرماید: تو و قومت پیش از این، این داستان­ها را نشنیده بودید. خاموش می­ماندند؟ و این نکته را دستاویزی برای مخالفت و کینه توزی و دروغ شماری قرآن نمی­کردند؟ ! همانا که همواره هشیار و بیدار، در این جستجو بودند که راه نفوذی هرچند کوچک بیابند و آن را در دشمنی با پیامبر، ضربه زدن به اوو استهزاء او به کار گیرند.» (بیومی مهران، بررسی تاریخی قصص قرآن، 1/26)

با توجّه به آنچه گذشت دو نقد کلّی بر ادّعای بلاشر وارد است، اوّل اینکه منظور از اساطیرُ اوّلین در آیات قرآن تنها قصّه­ها نیست بلکه انکار کلّ عقاید، آراء، حکایات و... قرآن مدّنظر کافران بوده است و دیگر اینکه نمی­توان گفت که معاصران پیامبر «صلّی الله علیه و آله و سلّم» با همه­ داستان­های قرآن آشنایی داشته­اند، پس گفته­ بلاشر درست نیست که ادّعا کرده: تمام داستان­های قرآن در آن زمان معروف بود.

   

وحدت منبع دلیل تشابه قصص قرآن و عهدین

عدّه­ای از متشرقان که شباهت میان داستان­های قرآن و عهدین را دیدند، از این مشابهت حکم به اقتباس قصص قرآن از قصص عهدین، داده­اند. امّا به راستی از یک محقّق با انصاف که قصد تحقیق علمی را دارد، انتظار می­رود به بررسی دقیق ومحقّقانه علمی بپردازد و با دیدن این تشابه، سایر احتمال­های ممکن را نیز در نظر بگیرد. آیة الله معرفت در کتاب «شبهات ورود حول القرآن الکریم» مبحثی را عنوان کرده­اند با عنوان «خاستگاه مشترک، تنها دلیل هم­گرایی وهم­روشی» و در آنجا سه احتمال را برای هم­گرایی نسبی قرآن با کتب پیشین مطرح ساخته­اند. ایشان در این رابطه می­نویسد: «هم­گرایی و هم­سخنی ادیان آسمانی، ناگریز باید دلیلی منطقی داشته باشد که یکی از موارد سه گانه زیر خواهد بود:

1-­ برخورداری از خاستگاه مشترک، زیرا همگی برگرفته از یک ریشه و بن­مایه هستند و در نتیجه در سر
شاخه­ها نیز طبعاً همگون خواهند بود.

2- به دلیل اینکه برخی از برخی دیگر گرفته شده­اند وچون دست به دست شده­اند، شاهد همسانی میان آنان هستیم.

3- یا آن­که این همانندی از روی اتّفاق بوده و دلیل آگاهانه­ای در کار نیست.» (معرفت، نقد شبهات پیرامون قرآن کریم، ص 27)

آیت الله معرفت در ادامه، احتمال سوّم را به دلیل اینکه، با حکمت شگرف حاکم بر جهان تدبیر سازگار نیست، قابل پذیرش نمی­داند و در مورد دوگزینه نخست می­نویسد: «سئوال این است که این جماعت را چه شده که گزینه مستدّل نخست را نادیده گرفته و بر آن گزینه­ بی­پایه و دست دوّم، هم­داستان شده­اند که این خود تأمّل برانگیز است!» (همان)

عبدالرحمن بدوی در این زمینه می­گوید: «نکته­ی دیگری که در کتاب­های خاورشناسان جلب، توجّه می­نماید، آن است که اینان اصرار دارند قرآن را به عنوان متنی دزدی (سرقت ادبی) بشمارند که هر حقیقتِ معرفت شناختیی که در آن یافت می­شود، پیشتر، کتاب­های مقدّس یهودی و مسیحی، متضّمن آن بوده است، گو این که قرآن برای این حال آن که خاورشناسان، در قرآن به کلمه (و یا داستانی) مشابه کلمه (یا داستانی) در کتاب مقدّس، بر می­خورند، با شتاب­زدگی به نتیجه­گیری­هایی دست می­زنند که اساس همه­ آنها نادرست است. جای این پرسش هست که بپرسم: کسانی که ادّعای علم ودانش می­کنند، چگونه توانسته­اند خود را در چنین یاوه­گویی­هایی بیفکنند؟» (بدوی، دفاع از قرآن در برابر آراء خاورشناسان، ص 38)

لازم به ذکر است که تشابه بین قرآن و عهدین، تنها به داستان­های آنها ختم نمی­شود، بلکه در بسیاری دیگر از کلیّات عقاید، احکام و دستورات اخلاقی، اجتماعی و... نیز اشتراکات فراوانی دارند و این اصلاً دلیل بر اقتباس یکی از دیگری نیست که گفته شود، این کتاب (قرآن) که متأخّر از آن دیگری (توراتیا انجیل) است، پس حتماً از آن اقتباس کرده، بلکه اصول اعتقادی و اخلاقی همه­ پیامبران با یکدیگر مشابه بوده است، چرا که خالق انسان و جهان یکی است و همه­ی پیامبران فرستاده شده از سوی یک خداوند هستند و ماهیّت و اصول سعادت و شقاوت آدمی اموری ثابت و غیر قابل تغییرند. با پذیرش این حقیقت اگر مشابه بودن محتوای دعوت یک پیامبر با پیامبر قبلی دلیل اقتباس است، بایستی اوّلین پیامبر آنها را واقعی و دیگران از جمله حضرت موسی «علیه السّلام» و حضرت عیسی «علیه السّلام» را نیز، پیامبر صاحب شریعت ندانیم بلکه کسانی هستند که تعالیم قبلی را رونویسی کرده­اند و این مطلبی است که طرفداران این شبهه (اقتباس) حاضر به پذیرش آن نیستند.

علّت مشترک بودن بعضی از مضامین قرآن با کتب آسمانی پیشین و نه با تورات و انجیل کنونی را خود قرآن کریم این­گونه بیان کرده است که؛ پیام اصلی بعثت همه انبیاء واصول دعوت ایشان مشترک است:

«وَ لَقَدْ بَعَثْنا فِي كُلِّ أُمَّةٍ رَسُولاً أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ اجْتَنِبُوا الطَّاغُوت» (نحل: 16/36) «و در حقيقت، در ميان هر امتى فرستاده‏اى برانگيختيم [تا بگويد:] «خدا را بپرستيد و از طاغوت [فريبگر] بپرهيزيد.»، «ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُولٍ إِلاَّ نُوحِي إِلَيْهِ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ أَنَا فَاعْبُدُون» (انبیاء: 21/25) «و پيش از تو هيچ پيامبرى نفرستاديم مگر اينكه به او وحى كرديم كه: «خدايى جز من نيست، پس مرا بپرستيد.»»، «شَرَعَ لَكُمْ مِنَ الدِّينِ ما وَصَّى بِهِ نُوحاً وَ الَّذِي أَوْحَيْنا إِلَيْكَ وَ ما وَصَّيْنا بِهِ إِبْراهِيمَ وَ مُوسى‏ وَ عِيسى‏ أَنْ أَقِيمُوا الدِّينَ وَ لا تَتَفَرَّقُوا فِيه...» (شوری: 42/13) «از [احكامِ‏] دين، آنچه را كه به نوح در باره آن سفارش كرد، براى شما تشريع كرد و آنچه را به تو وحى كرديم و آنچه را كه درباره آن به ابراهيم و موسى و عيسى سفارش نموديم كه: «دين را برپا داريد و در آن تفرقه‏اندازى مكنيد.»»                                                                                            

و باز خداوند تأکید می­کند که قرآنی را که بر پیامبر «صلّی الله علیه و آله و سلّم» فرستاده، تأیید و تصدیق کننده­ کتاب­های آسمانی پیش است؛ «نَزَّلَ عَلَيْكَ الْكِتابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ وَ أَنْزَلَ التَّوْراةَ وَ الْإِنْجِيل» (آل­عمران: 3/3) «اين كتاب را در حالى كه مؤيّد آنچه [از كتابهاى آسمانى‏] پيش از خود مى‏باشد، به حق [و به تدريج‏] بر تو نازل كرد، و تورات و انجيل را ...»

در تفسیر این آیه آمده است که: «قرآن بطور اعجاز آمیز، مرام تورات و انجیل آسمانی را تعقیب نموده و خداشناسی و سعادت بشری را تکمیل کرده است، زیرا آن دو کتاب، بر حسب اقتضای وقت و متناسب با افق افکار بشر آن روز بوده و از این جهت اعتبار آنها محدود است. بعد از نزول قرآن ارزش آن دو کتاب پایان یافت و اگر گواهی قرآن نبود برای صحّت و ارزش آن دو در زمان گذشته، دلیلی در دست نبود.» (حسینی همدانی، انوار درخشان، 3/6)

                     

شباهت تعلیمات محمّد «صلّی الله علیه و آله و سلّم» با تعلیمات یهود و مسیحیّت

-­ مونتگمری وات می­نویسد: «حضرت محمّد «صلّی الله علیه و آله و سلّم»، تعالیم یهود را خوب می دانسته و از معارف انجیل نیز بهره گرفته است، امّا تلاش کرد که بیشتر معارفش را مانند یهود قرار دهد...» (مونتگمری وات، محمّد پیامبر و سیاستمدار، ص15)

وی در جای دیگر از کتابش می­گوید: «محمّد «صلّی الله علیه و آله و سلّم» در همان ابتدای کار می­دانست که آیاتی که بر وی نازل می­شود شباهت به تعلیمات یهود و مسیحیّت دارد.از قرار معلوم پس از مهاجرت بود که محمّد «صلّی الله علیه و آله و سلّم» درصدد آن برآمد که اساس دین خود را بیشتر بر اساس دین یهود پی­ریزی کند و چنان که گفته شده است پیش از مهاجرت از مکّه، درصدد بوده است که مانند یهودیان، اورشلیم را قبله قرار دهد.» (همان، ص124-125)

-ایشان درباره­ جبرئیل معتقد است که: «پیامبر در آغاز گمان می برد آن موجود با شکوه خداست، بعدها شاید معتقد شده است که آن موجود عالی فرشته ای است که روح نام دارد و سرانجام آن را جبرئیل دانست. تغییر این تبدیل احتمال دارد در نتیجه تعلیمات یهودیان باشد که عقیده دارند خدا نامرئی است.» (همان، ص18)

-کارل بروکلمان معتقد است که:«جهان روحی پیامبر «صلّی الله علیه و آله و سلّم» به تعالیم قبل از خود وابستگی و ارتباط عمیقی داشت؛ چه تعالیم یهود و مسیحیّت در تعلیم او به شکل خاصّی وارد شده بود و با مهارتی تام با نیازمندی های نوین در عصر او وفق داده شده است.» (بروکلمان، تاریخ الشعوب الاسلامیّه، ص69)

پاسخ: مونتگمری وات در اثبات نظر خود، دلیل و برهانی ارائه نداده تا بتوان به صورت نظام­مند به بررسی پرداخت. ضمن اینکه باید متذکر شد که این تنها یهودیان نیستند که اعتقاد دارند خدا نامرئی است. لذا چه دلیلی وجود دارد که پیامبر «صلّی الله علیه و آله و سلّم» را به تقلید از یهودیان متّهم کنیم؟ امّا آنچه بایستی روشن شود این است که منظور از یهودیان حجاز و مخصوصاً مدینه- که طبق نظر مستشرقین – پیامبر «صلّی الله علیه و آله و سلّم» از آنها متأثر شده چه کسانی است؟ آیا آنها یهودی اصیل اند یا غیر بومی؟

اگرچه پاسخ دقیقی نمی­توان به این سؤال داد امّا معمولاً اعتقاد بر عرب بودن آنهاست. از جمله معتقدین به این امر؛ کاظم برگ نیسیاز منتقدین کتاب جفری  است که در پاسخ به این سؤال می­گوید: «قدر مسلّم این است که چشم انداز و سازمان اجتماعی این یهودیان واحه نشین- از مداین تا یثرب- با چشم اندازو سازمان اجتماعی یهودیان آرامی زبان بابل متفاوت بوده است. آنان از جهت زبان، و بسیاری از آداب و رسوم و ویژگی­های اجتماعی، عرب بودند و مسلّماً پیرو نظام تلموی نبودند.» (جفری، واژه­های دخیل در قرآن، ص 19)

ضمن آنکه مورخان هیچ قبیله­ای را ذکر نکرده اند که در مکّه یهودی باشند و قبایل یهودی را هم که در مدینه نام می­برند، خود یهودیان آنها را به یهودی بودن قبول نمی­کنند؛ چرا که افکار آنها طبق شریعت یهود و اعمالشان طبق احکام تلمود نبود. وقتی یهودیان عرب قبل از اسلام نه معرفت درستی از معارف و شرایع یهودیان داشتند و نه به آن معارف عامل بودند، چگونه می­توان همه­ معارف و شرایع و قصص قرآنی را متأثر از آنها دانست؟ (ر.ک: راشدی نیا، همان)

آنچه ذکر آن حائز اهمیّت است این است که؛ آنان که قرآن را اقتباس شده از عهد عتیق می­دانند منظورشان کدام کتاب است؟ اگر منظورشان همان کتابی است که بر موسی نازل شده که آن کتاب وجود خارجی ندارد تا چنین ادّعایی کنند و اگر منظورشان تورات فعلی است که نه نویسندگان آن معلوم و مشخّص است و نه اکثر پیروان آن به وحیانی بودن آن اعتقاد دارند.و نه از تحریف و افسانه­های خیالی و تعارض­های با عقل و علم مصون است.در این صورت چگونه می­توان قرآن را با آن مضامین متعالی ومعانی والایش بر گرفته از چنین کتابی دانست؟ قرآنی که با علم و قلم و تربیت و تعلیم آغاز می شود (علق1-5) چگونه می­تواند برگرفته از توراتی باشد که در صفحات آغازینش،شجره­ ممنوعه را درخت علم و معرفت می­داند. (تورات، سفر پیدایش،16:2-17) اگر قرآن را متأثر از کتب پیشین بدانند یا باید بگویند: پیامبر «صلّی الله علیه و آله و سلّم» -نعوذ بالله- فردی دروغ گوست که مرتکب بزرگترین سرقت ادبی جهان شده است یا بگویند که دچار توهم و اشتباه شده که در هر صورت چنین فردی نمی­تواند پیامبر خدا باشد. (و حال آنکه هیچ سند و مدرک تاریخی مبنی بر دروغ گو بودن یا حتّی دچار توهم شدن پیامبر «صلّی الله علیه و آله و سلّم» وجود ندارد) پس نه تنها این شبهه بلکه سایر شبهات مربوطه نیز اساس درستی ندارند.

   -­ «امیل درمنگام» نیزدر کتابش «زندگانی محمّد «صلّی الله علیه و آله و سلّم»» آورده است که: «محمّد «صلّی الله علیه و آله و سلّم» به عنوان یک نفر مسیحی، کتابش را به عربی آورد، زیرا او یکی از پیغمبرانی بود که تحت تأثیر مسیحیّت واقع گردید و مسیحیان، احساسات قبلی او را قبل از بعثتش برانگیختند. اصل مسیحیّت را در قرآن می­توان یافت. تأیید روح القدس مستقیماً برای عیسی بوده نه برای موسی «علیه السّلام» و محمّد «صلّی الله علیه و آله و سلّم»، و برای عیسی «علیه السّلام» مقامی ازعصمت بر طبق قرآن است که برای محمّد «صلّی الله علیه و آله و سلّم» نیست. قرآن بر تمام حقایق مسیحیّت احاطه نداشته است. شکاف موجود میان مسیحیان و مسلمانان چیزی جز سوءتفاهم نیست...» (امینی، الغدیر، 3/16- 15)

   پاسخ: همانگونه که گفتیم تمامی کتب آسمانی از یک منبع واحد منشأ گرفته­اند بنابراین وجود شباهت میان برخی آموزه­ها کاملاً طبیعی است. و تأیید روح القدس دلیلی بر تأثیرپذیری نیست. از طرف دیگر همه­ انبیاء معصوم­اند و فرقی بین آنان از این نظر نیست. در نتیجه ادّعای ایشان مبنی بر عصمت بیشتر عیسی «علیه السّلام» کاملاً بی­دلیل و مردود است.                              

 

دوگانه نگری قرآن به حضرت ابراهیم «علیه السّلام»

برخی از خاورشناسان در رابطه با دیدگاه قرآن نسبت به حضرت ابراهیم «علیه السّلام» آرائی را بیان کرده­اند که باید در رابطه با صحّت و سقم آنها تحقیق شود و مورد نقد و بررسی قرار گیرند.

«ونسنگ» از جمله کسانی است که ضمن بیان دیدگاه خود در این زمینه، دیدگاه دو نفر دیگر از مستشرقان را نیز مطرح می­کند که در ادامه بدان پرداخته می­شود.

 

ونسنگ

«ونسنگ» در مقاله­ای که تحت عنوان «ابراهیم» در دایرة المعارف اسلام لیدن دارد، چنین می­نویسد: «اسپینگر اوّلین کسی بود که متوجّه شد شخصیّت ابراهیم «علیه السّلام» در آیات قرآن چند مرتبه تغییر و تطور یافته تا در آخرین آیات نازله، وی چهره مؤسس کعبه را به خود می­گیرد. «سنوک هگرونی» نیز پس از وی، گسترده­تر وارد این میدان پژوهشی شد و چنین اظهار نظر کرد: حضرت ابراهیم «علیه السّلام» در اوّلین آیات نازله قرآن (سوره­ ذاریات آیه­ 24 به بعد، مریم آیه­ 42 به بعد، انبیاء آیه­ 52 به بعد، عنکبوت آیه­ 15 به بعد) فقط به عنوان یک پیامبر الهی همچون دیگر پیامبران معرّفی شده است. در این آیات هیچ سخنی از ارتباط نسبی بین حضرت ابراهیم «علیه السّلام» و حضرت اسماعیل «علیه السّلام» به میان نیامده است. بلکه تصریح شده که عرب­های جزیرة العرب هیچ پیامبری نداشتند. (سجده: 32/2) – (سباء: 34/ 43)- (یس:36/ 5) (که اسماعیل «علیه السّلام»  یکی از آنها باشد)                                                                                                     

در این آیات اصلاً سخن از ساختن کعبه توسط حضرت ابراهیم «علیه السّلام» نیز مطرح نشده و وی به عنوان اوّلین مسلمان هم مطرح نشده است. امّا در سوره­های مدنی چهره ابراهیم «علیه السّلام» به عنوان «حنیف و مسلم» معرّفی می­گردد. او پایه گذار ملّت و آیین ابراهیمی می­گردد. راز این اختلاف­نظر آیات مکّی و مدنی راجع به شخصیّت حضرت ابراهیم «علیه السّلام»  آن است که حضرت محمّد «صلّی الله علیه و آله و سلّم» در مکّه به یهودیان اعتماد و تکیه می­کرد. امّا هنگامی که یهودیان به دشمنی با وی برخاستند، ناچار شد که یاور و پناهگاهی غیر از یهود را برای خود برگزیند. هوش و ذکاوتش او را به این راه حل رهنمود کرد که هویّت مستقلی برای حضرت ابراهیم «علیه السّلام» به عنوان مؤسس قوم عرب جدای از یهودیت رایج ترسیم کند تا خود حضرت و خویشاوندانش که عرب حنیف غیر یهودی بودند،  مفتخر به فرزندی ابراهیم گردند و حضرت بدین وسیله از وابستگی به یهودیان معاصرش که از طریق اسحاق به ابراهیم منسوب بودند، رهایی یابد. او ترسیمی جدید از آیین یهود ابراهیم را به گونه­ای ارائه داد که زمینه ساز آئین اسلام باشد. چون اهمیّت شهر مکّه تمام ذهن پیامبر اسلام را اشغال کرده بود، ابراهیم «علیه السّلام» را نیز بنیانگذار کعبه معرّفی کرد.»                

 

نقد و بررسی  دیدگاه  دوگانه نگری قرآن به حضرت ابراهیم (علیه السّلام)

در پاسخ به این اشکالات، ذکر نکاتی به شرح زیر لازم است:

1-­ قرآن کریم، نه تنها هرگز از دوستی و یاری یهودیان به اسلام و مسلمانان سخن نگفته است که حتّی آشکارا آنان را سر سخت­ترین دشمنان اسلام شمرده است. «لَتَجِدَنَّ أَشَدَّ النَّاسِ عَدَاوَةً لِلَّذِينَ آمَنُوا الْيَهُودَ وَالَّذِينَ أَشْرَكُوا وَلَتَجِدَنَّ أَقْرَبَهُمْ مَوَدَّةً لِلَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ قَالُوا إِنَّا نَصَارَى» (مائده: 5/82) «هر آیینه دشمن­ترین نسبت به مسلمانان یود و مشرکان­را خواهی یافت و با محبت­تر از همه کس با اهل ایمان آنان­ را که گویند ما نصرانی هستیم.» این آیه با «مقدّم داشتن ذکر یهود، اعلان کرده است که یهود (حتّی) در مقایسه با مشرکان در دشمنی با اسلام پیش قدم بوده اند» (طبرسی، تفسير جوامع الجامع، 2/116). «پیامبر اسلام «صلّی الله علیه و آله و سلّم» یهودیان را مستخلفانی می­دانست که هم در زمان حیات پیامبر خودشان از انجام دستورهای آن حضرت بارها سرپیچی کرده و آزارش می­دادند و مورد عقوبت و عذاب الهی قرار می­گرفتند و هم پس از رحلت حضرت موسی «علیه السّلام» و حتّی پس از ظهور اسلام نیز به دستورهای تورات عمل نکرده و اقدام به تحریف و پنهان کردن حقایق آن می نمودند. این موضوع انتقادی و مصلحانه حضرت، چنانچه در آیات مدنی موجود است در آیات مکّی هم فراوان به چشم می­خورد. مانند آیات 138 تا 162 سوره­ اعراف که جز آیات 163 تا 170 آن که مدنی است- تمام آیاتش مکّی است و پیامبر اسلام «صلّی الله علیه و آله و سلّم» در آن به افشای جرائم بنی اسرائیل مانند: گوساله پرستی در غیبت چهل روزه حضرت موسی و درخواست دیدن خداوند و معذب شدن به عذاب آسمانی به خاطر تخلف از دستور موسی می­پردازد» (زمانی، محمّد حسن، مستشرقان در قرآن، ص 368) و در این آیات هیچ نشانی از اعتماد و تکیه حضرت رسول «صلّی الله علیه و آله و سلّم» به یهودیان نیست بلکه به بیان حقایقی از زندگی ایشان پرداخته است.    

2-­ «اگر کسی واقعاً این دیدگاه را داشته باشد که پیامبر «صلّی الله علیه و آله و سلّم» تا در مکّه بود از پیوند عرب­ها با ابراهیم «علیه السّلام» سخنی نگفت ولی پس از مهاجرت به مدینه، چون با دشمنی یهودیان مواجه شد خواست از ابراهیم و اسماعیلبرای خود و قومش ارزش واعتباری قائل شود. پیش از آنکه قرآن را زیر سؤال ببرد، تورات را بی­ارزش و فاقد اعتبار می­نماید. زیرا تورات نیز آشکارا از پیوند ابراهیمو اسماعیلسخن گفته و برخی از قبیله­های عرب را از تبار اسماعیل دانسته است.»(ر.ک: گلن،کتاب مقدّس، شامل کتب: عهد عتیق و عهد جدید،، سفر پیدایش، باب 25، آیات 18-12)          

 

 

اسحاق ، ذبیح ابراهیم (علیه السّلام)                                                                                              

یکی از افتخارات بزرگ حضرت ابراهیم «علیه السّلام» که در قرآن نیز بدان اشاره شده است، امتحان آن حضرت در ذبح فرزندش بود که البتّه در مورد پیروزی ابراهیم  و فرزند ذبیحش در این امتحان عظیم الهی شکی وجود ندارد.                                                                                                                       

امّا آنچه مورد بحث و مناقشه است، نام فرزند ذبیح ابراهیم  است که در این باره یهودیان و مسیحیان و مسلمانان با همدیگر  هم رای نیستند. مسلمانان، او را اسماعیل می­دانند و یهودیان و مسیحیان، اسحاق. البتّه به دلیل اجمال موجود در آیات مربوط به داستان ذبح و بیان نکردن نام فرزند قربانی و محل ذبح او، از صدر اسلام در تعیین نام او در بین برخی از مفسّرین اسلامی نیز اختلاف نظرهای جزئی، دیده شده است.                      

 

«گلدزیهر» و «فایرستون»                                                                                                                  

«گلدزیهر به این نتیجه رسید که محمّد خود احتمالاً اسحاق را به عنوان فرد قربانی قلمداد می­کرد و مفسّرین اوّلیه نیز در این مورد شکی نداشتند... فایرستون نیز بر اساس بررسی های فراوان مفاد آثار اسلامی به این نتیجه رسید که منابع اوّلیه که مورد استنهاد مفسّرین قرار می­گرفت، تمایل داشتند اسحاق را به عنوان نامزد قربانی به حساب آورند.» (ایمانی، مقاله «مروری بر دو دیدگاه در مورد ذبیح ابراهیم  در سنّت اسلامی»، ص5 )

 

گرد هارد باورینگ                                                                                                                            

یکی از مدخل­های مهمّ جلد اوّل دایرة المعارف قرآن لیدن، مقاله «تاریخ گزاری و قرآن» است که نوشته­ «گرهارد باورینگ» می­باشد و ایشان در قسمتی از این مقاله، با اشاره به آیات34- 24 سوره­ ذاریات و 60-51 حجر و 76-69 هود و 32- 31 عنکبوت، ادّعا می­کند که: «این آیات اشاره دارند به اقدام قریب الوقوع ابراهیم نسبت به ذبح فرزندش که از آیات 113- 100 سوره صافات و (به صورت غیر مستقیم) از آیه­ 28 سوره­ ذاریات و آیه­ 53 سوره حجر فهمیده می­شود که اسحاق بوده است.» (باورینگ، مقاله­ «تاریخ گزاری قرآن»، شماره 15)                                                                                                                        

 

­ نقد و بررسی دیدگاه اسحاق ، ذبیح ابراهیم (علیه السّلام)

به نظر می­رسد پیش از هرگونه بحث و بررسی پیرامون این مسأله، بهتر است ابتدا به خود قرآن مراجعه گردد و آیات الهی در این رابطه مرور شود. جریان قربانی حضرت ابراهیم «علیه السّلام» در ضمن آیات 99- 111سوره صافات، بدین صورت آمده است: «وَقَالَ إِنِّي ذَاهِبٌ إِلَى رَبِّي سَيَهْدِينِ (99) رَبِّ هَبْ لِي مِنَ الصَّالِحِينَ (100) فَبَشَّرْنَاهُ بِغُلَامٍ حَلِيمٍ (101) فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْيَ قَالَ يَا بُنَيَّ إِنِّي أَرَى فِي الْمَنَامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ فَانْظُرْ مَاذَا تَرَى قَالَ يَا أَبَتِ افْعَلْ مَا تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِي إِنْ شَاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرِينَ (102) فَلَمَّا أَسْلَمَا وَتَلَّهُ لِلْجَبِينِ (103) وَنَادَيْنَاهُ أَنْ يَا إِبْرَاهِيمُ (104) قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْيَا إِنَّا كَذَلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ (105) إِنَّ هَذَا لَهُوَ الْبَلَاءُ الْمُبِينُ (106) وَفَدَيْنَاهُ بِذِبْحٍ عَظِيمٍ (107) وَتَرَكْنَاعَلَيْهِ فِي الْآخِرِينَ (108) سَلَامٌ عَلَى إِبْرَاهِيمَ (109) كَذَلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ (110) إِنَّهُ مِنْ عِبَادِنَا الْمُؤْمِنِينَ (111) وَبَشَّرْنَاهُ بِإِسْحَاقَ نَبِيًّا مِنَ الصَّالِحِينَ (112) وَبَارَكْنَا عَلَيْهِ وَعَلَى إِسْحَاقَ وَمِنْ ذُرِّيَّتِهِمَا مُحْسِنٌ وَظَالِمٌ لِنَفْسِهِ مُبِينٌ (113) وَلَقَدْ مَنَنَّا عَلَى مُوسَى وَهَارُونَ (114) وَنَجَّيْنَاهُمَا وَقَوْمَهُمَا مِنَ الْكَرْبِ الْعَظِيمِ (115) وَنَصَرْنَاهُمْ فَكَانُوا هُمُ الْغَالِبِينَ (116) وَآتَيْنَاهُمَا الْكِتَابَ الْمُسْتَبِينَ (117) وَهَدَيْنَاهُمَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِيمَ (118) وَتَرَكْنَا عَلَيْهِمَا فِي الْآخِرِينَ (119) سَلَامٌ عَلَى مُوسَى وَهَارُونَ (120) إِنَّا كَذَلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ (121) إِنَّهُمَا مِنْ عِبَادِنَا الْمُؤْمِنِينَ» «و [ابراهيم‏] گفت: «من به سوى پروردگارم رهسپارم، زودا كه مرا راه نمايد.» *  «اى پروردگار من! مرا [فرزندى‏] از شايستگان بخش.»* پس او را به پسرى بردبار مژده داديم آ * و وقتى با او به جايگاه «سَعْى» رسيد، گفت: «اى پسرك من! من در خواب [چنين‏] مى‏بينم كه تو را سر مى‏بُرَم، پس ببين چه به نظرت مى‏آيد؟» گفت: «اى پدر من! آنچه را مأمورى بكن. ان شاء اللَّه مرا از شكيبايان خواهى يافت.»* پس وقتى هر دو تن دردادند [و همديگر را بدرود گفتند] و [پسر] را به پيشانى بر خاك افكند، * او را ندا داديم كه اى ابراهيم! * رؤيا [ى خود] را حقيقت بخشيدى. ما نيكوكاران را چنين پاداش مى‏دهيم. * راستى كه اين همان آزمايش آشكار بود. * و او را در ازاى قربانىِ بزرگى باز رهانيديم. * و در [ميان‏] آيندگان براى او [آوازه نيك‏] به جاى گذاشتيم. * درود بر ابراهيم. * نيكوكاران را چنين پاداش مى‏دهيم. * در حقيقت، او از بندگان با ايمان ما بود.»

آنچه از ظاهر این آیات بدست می­آید این است که ذکری از نام ذبیح و محل وقوع جریان نشده است. امّا از متن این آیات، می­توان برداشت کرد که فرزند قربانی همان فرزند بردباری است که بشارت تولّد او به ابراهیم داده شده بود.

 همانطور که در مقدّمه بحث نیز مطرح شد، مسلمانان معتقدند که ذبیح، حضرت اسماعیل «علیه السّلام» بوده است، پس لازم است به این مطلب پرداخته شود که ریشه­ ادّعای مستشرقان چیست که می­گویند: مفسّرین اولیه و حتّی رسول اکرم اسحاق  را ذبیح می­دانستند. در این باره باید گفت: «از آنجا که قرآن کریم از بیان نام فرزند قربانی خودداری کرده، مفسّران سده­ اوّل برای فهم جزئیات این جریان بر آن شدند تا با کنجکاوی فراوان و با رجوع به شواهد درون متنی و نیز برخی روایات موجود در این زمینه، نام فرزند ذبیح را کشف کنند و در نهایت، نتیجه­ی برخی از این تلاش­ها، معرّفی حضرت اسحاق بود. این که دلایل این ادّعا چه بوده و آنان با استناد به چه قرائن و شواهدی به این قول رسیده­اند، احتیاج به پژوهش جداگانه­ای دارد، امّا به هرحال نباید از نفوذ اسرائیلیات و مرجعیّت یافتن یهودیان تازه مسلمانی که سعی در وارد کردن باورها  و اسطوره­های یهودی در سنّت اسلامی داشتند، چشم پوشید.» (ایمانی، مقاله «مروری بر دو دیدگاه در مورد ذبیح ابراهیم  در سنّت اسلامی»، ص5 )                                                                                                                  

لازم به توضیح است که، در بین مفسّران اسلامی، محمّدبن جریر طبری، فردی است که به صراحت دیدگاه خود را درباره­ ذبیح بودن اسحاق ابراز کرد. و دیگران معمولاً با لحن ملایمتری به این موضوع پرداخته­اند و به طور صریح دیدگاهشان را بیان نکرده­اند و یا اینکه به کلام طبری استناد نموده­اند. (ر.ک: همان، ص 9)          

امّا پس از مدّتی این دیدگاه به طور کلّی در بین مسلمانان منسوخ شد و «با گذر زمان و دست یابی به شواهد بیشتری در این زمینه و انجام تأمّلات بیشتر در قرآن کریم و مرور شواهد تاریخی، دانشمندان اسلامی به این نتیجه رهنمون شدند که مصداق آیات سوره­ صافات و بشارت به غلام حلیم باید اسماعیل باشد و نه اسحاق. شاید بتوان از جمله پیشگامان خرق فضای حاکم واصلاح اندیشه­ی کتاب مقدّس در مورد ذبیح بودن اسحاق در بین اهل سنت را ابوالفداء، اسماعیل بن .عمر، معروف به ابن کثیر دانست.» (همان)                                    

وی معتقد است: «ذبیح دانستن اسحاق  از اسرائیلیات است و چون اسماعیل پدر اعرابی است که در حجاز ساکن هستند و رسول خدا نیز از ایشان است و اسحاق نیز پدر یعقوب (اسرائیل) است که یهودیان به او منسوب هستند، پس (یهودیان) خواستند که این شرف را نصیب خود گردانند، لذا کلام خدا را تحریف نموده­اند و به آن اضافه هم کرده­اند... ولی کسانی از مسلمانان هم که قول ایشان را تکرار کرده­اند ( این کلام را ) از کعب الاحبار گرفته­اند.» (ابن کثیر دمشقی،  قصص الانبیاء، 1/214)                                                                     

بنابراین از دید مسلمانان، ذبیح حضرت ابراهیم «علیه السّلام» کسی نیست جز حضرت اسماعیل «علیه السّلام» و ایشان برای این اعتقاد خود دلایلی به شرح زیر دارند:                                                         

دلیل اول- قرآن به طور صریح بیان می­کند که ذبیح، اسماعیل  بوده است، زیرا قرآن ماجرای ذبیح را نقل کرده و بلافاصله پس از آن، خداوند، ابراهیم «علیه السّلام» را به فرزند دیگری به نام اسحاق مژده داده است. «وَبَشَّرْنَاهُ بِإِسْحَاقَ نَبِيًّا مِنَ الصَّالِحِينَ» (صافات: 37/112) بنابراین مژده که تولّد اسحاق بعد از ذکر سرگذشت ذبح، صراحت دارد که اسحاق غیر از فرزندی بود که ابراهیم «علیه السّلام» به وسیله­ ذبح او مورد آزمایش قرار گرفته است.» (طباره، عبدالفتاح، همراه با پیامبران در قرآن، ص 164)                                                

امام صادق «علیه السّلام»  نیز در ضمن روایتی اشاره به این مطلب دارند. زمانی که از ایشان می­پرسند که «ذبیح چه کسی بود؟ فرمود: اسماعیل بود. زیرا خداوند نخست داستان او را در کتاب خود ذکر کرده است و سپس گفته: و ما ابراهیم «علیه السّلام» را به وجود اسحاق به عنوان پبغمبری از صالحین بشارت دادیم» (صدوق، من لایحضره الفقیة، 3/72)                                                                                           

بنابراین معقول نیست که ابتدا دستور به ذبح فرزندی داده شود و بعد بشارت به تولّد او. پس از اینجا مشخّص می­گردد فرزندی که دستور ذبح او داده شده غیر از فرزندی است که مژده­ ولادتش داده شده  و برخی نیز معتقدند که: «بر اساس این سوره­ی کریمه (صافات) ملاحظه می­شودکه چون ابراهیم «علیه السّلام» پذیرفت فرزندی را که از خداوند به دعا و درخواست هدیه گرفته بود (اسماعیل) را ذبح کند و در این امتحان الهی پیروز شد، پس خداوند به پاداش این عمل ابراهیم «علیه السّلام»، فرزند دیگری نیز به او عطا کرد (اسحاق).» (حسینی برهامی، قصّة الذبح)                                                                                                                                                            

دلیل دوّم- در تفسیر الکاشف آمده است که: «خداوند می­فرماید «فَبَشَّرْنَاهُ بِغُلَامٍ حَلِيمٍ (101) فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْيَ قَالَ يَا بُنَيَّ إِنِّي أَرَى فِي الْمَنَامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ (102)» (صافات: 37/102- 101) پس این آیه دلالت صریح دارد به این که کسی که بشارت به آن داده شده و به ذبیح، صفات واحدی (صبر و حلم) دارند و او همان فرزند بزرگ ابراهیم «علیه السّلام» است و فرزند بزرگ ابراهیم «علیه السّلام» به اتّفاق مسلمانان و یهودیان و مسیحیان همان اسماعیل است.» (مغنیه، تفسیرالکاشف،  6/351) و پس از آن دلایل ادّعای خود را از تورات نقل می­کند.                                                                                                                         

دلیل سوّم- «اگر ذبیح اسحاق بود لازم بود که قربانی کردن و سعی و رمی جمرات در سرزمین شام می­بود، جایی که ساره و فرزندش اسحاق در آنجا بودند و مکّه نمی­بود که هاجر و فرزندش اسماعیل در آن بودند.» (همان، ص 352)                                                                                                                  

و در مورد اینکه چه دلیلی وجود دارد بر اینکه مکان قربانی در مکّه بوده، آمده است:                            

«این مسلمانانند که از دیرباز تاکنون- و نیز در آینده-همواره در مراسم هر ساله­ی حج با طوافشان، با قربانی کردنشان، با سعی صفا و مروه­اشان با رمی جمره­هایشان و ...،گونه­ای نمادین خاطره­ی شکوهمند قربانی شدن اسماعیل را زنده نگه داشته­اند.» (بیومی مهران، بررسی تاریخی قصص قرآن، 1/144)                        

دلیل چهارم- برخی نیز از آیه­ شریفه­ «وَامْرَأَتُهُ قَائِمَةٌ فَضَحِكَتْ فَبَشَّرْنَاهَا بِإِسْحَاقَ وَمِنْ وَرَاءِ إِسْحَاقَ يَعْقُوبَ» (هود: 11/71) «و زن او ايستاده بود. خنديد. پس وى را به اسحاق و از پى اسحاق به يعقوب مژده داديم.» استدلال می­کنند که: «ذبیح اسماعیل است و امکان ندارد که اسحاق باشد زیرا که در اینجا، هم بشارت به تولّد او (اسحاق) داده شده، و هم به اینکه از او نیز یعقوب متولّد می­شود. پس چگونه به ابراهیم «علیه السّلام» دستور ذبح اسحاق داده می­شود در حالی که یعقوبی که وجودش وعده داده شده هنوز از او متولّد نشده و وعده­ خداوند حق است و تخلفی در آن نیست پس ممکن نیست که با این احوال امر به ذبح کند و از اینجا مشخّص می­شود که ذبیح اسماعیل است.» (ابن کثیر دمشقی، تفسیر القرآن العظیم، 4/288)  و نه اسحاق، که حتّی مژده فرزندش (یعقوب) نیز داده شده است.                                                                                                     

دلیل پنجم- چنانچه پیش از این بیان شد «موضوع مژده فرشتگان به حضرت ابراهیم «علیه السّلام» مبنی بر تولّد حضرت اسماعیل «علیه السّلام» با عنوان «غلام حلیم» و جریان خواب دیدن حضرت ابراهیم «علیه السّلام» مبنی بر فرمان الهی ذبح در آیات 12-10 در سوره­ صافات آمده است. و قطعاً مراد از این «غلام حلیم» که مورد ذبح قرار گرفته، اسحاق نیست زیرا، در سوره­های دیگر نیز چند جا که بشارت تولّد اسحاق مطرح شده عنوان «غلام علیم» (حجر: 15/53؛ ذاریات: 51/28) به کار رفته و عنوان «غلام حلیم» اختصاص به اسماعیل پیدا کرده است.                                     

دلیل ششم- یک نکته جالب دیگر که در قرآن شایسته توجه است این است که این دو مژده به تولّد اسحاق و اسماعیل به دو گونه­ کاملاً متفاوت در قرآن مطرح شده که اگر قرآن پژوهان غربی به آن توجّه می­کردند از این نظریّه پردازی اشتباه، رهایی می­یافتند و آن اینکه: بشارت تولّد اسحاق در هر دو سوره (حجر و ذاریات) همزمان با قصّه­ی عذاب قوم لوط در قرآن مطرح شده و مژده دهندگان همان ملائکه مأمور به عذاب قوم لوط بودند، امّا مژده تولّد اسماعیل فقط در یک مورد در قرآن مطرح شده که هیچ پیوندی به جریان قوم لوط نخورده است و بشارت دهنده نیز خود خداست.» (زمانی، مستشرقان و قرآن، ص 373)                                      

دلیل هفتم- از دعایی که حضرت ابراهیم «علیه السّلام» به درگاه خداوند می­کند «رَبِّ هَبْ لِي مِنَ الصَّالِحِينَ» (صافات: 37/100)                                                                                                  

چنین بر می­آید که این دعای ابراهیم «علیه السّلام» آنگاه بوده که هنوز فرزندی نداشته است (ولی آرزومند فرزندی بوده) و از پی چنین آرزویی از خدا خواسته است که دست کم، یک فرزند به او ببخشد.) زیرا اگر فرزندی می­داشت، درخواست یک فرزند نمی­کرد، اینکه بر یک فرزند تأکید می­کنیم از این است که حرف «مِن» در عبارت «مِن الصالحین» «مِن» تبعیضیه است، یعنی نشانگر بعضی و برخی از یک چیز و کم­ترین شمار بعض و برخ «یک» است. از این رو «من الصالحین» بیش از یک را نمی­رساند. و این نشان می­دهد که ابراهیم هنگامی این درخواست را کرده که هیچ فرزندی نداشت و اجماع نیز بر این است که نخستین فرزند ابراهیم، اسماعیل  است و این نشان آشکاری است بر اینکه دعای یاد شده، با اسماعیل پاسخ داده شده است و از آنجا که داستان رؤیای ابراهیم برای قربانی پسر، پس از این دعا و درخواست بوده است، باید پسری که قربانی شدنش را در خواب فرمان یافت، همین اسماعیل باشد.» (فخرالدّين رازي، مفاتيح الغيب (تفسير کبير)، 26/134)                                                                                                                          

و این استدلال درستی است، زیرا همانطور که ملاحظه شد در آیه­ 100سوره­ صافات، حضرت ابراهیم «علیه السّلام» درحالی که فرزندی ندارد از خداوند درخواست فرزندی صالح می­کند و بلافاصله در آیه­ی 101صافات، خداوند او را بشارت به فرزندی حلیم می­دهد و بعد هم در آیه­ 102 صافات، ماجرای خواب ابراهیم  و ذبح فرزندش پیش می­آید و اینها همه گواهی این است که ذبیح همان اسماعیل  فرزند ارشد ابراهیم  است.                                                                                                                               

دلیل هشتم- چنانچه بیان شد ادّعای مستشرقان مذکور، این بود که از نظر پیامبر «صلّی الله علیه و آله و سلّم»  هم، ذبیح اسحاق بوده است. در حالی که روایتی از حضرت در دست است که با این ادّعا متناقض است و نشانگر این است که ذبیح حضرت اسماعیل  است. و آن روایت چنین است که:                                       

«رسول اکرم «صلّی الله علیه و آله و سلّم» فرموده­اند: [أنا ابن الذَّبیحین] یعنی من فرزند دو ذبیحم و مقصود از دو ذبیح، حضرت اسماعیل  و عبدالله، پدر پیامبر هستند که قرار بود هر دو ذبح شوند.» (طبرسی، تفسیر جوامع الجامع، 5/302)                                                                                                          

با توجه به دلایلی که ذکر شد، می­توان نتیجه گرفت که ذبیح حضرت ابراهیم «علیه السّلام» فرزند بزرگتر ایشان، یعنی حضرت اسماعیل «علیه السّلام» است و بدین شکل بطلان دیدگاه «گلدزیهر»، «فایرستون» و دیگران آشکار می­گردد.

 

علّت ذکر نشدن نام برخی از  پیامبران در قرآن

ما 124 هزار پیغمبر داریم و قرآن تنها 24 نفر را نام برده است و این که بقیه را نام نبرده شبهه نیست. ثانیاً اصلاً ثابت نشده است که آنها پیغمبر هستند.

اگر نام همه آنها برده می­شد شبهه به وجود می­آمد که چرا اینها را نام برده و بقیه پیامبران را نام  نبرده است. 

هدف نزول قرآن هدایت انسانها و رستگاری آنهاست و نیازی نیست که به تمامی جزئیات مثلاً نام همه پیامبران، علوم مختلف و یا مسائل تاریخی اشاره شود.

 

نتیجه­‌گیری

از آنجا که تمامی ادیان توحیدی منشأ یکسانی دارند و همگی ازسوی خداوند حکیم هستند. بنابراین طبیعی است که دارای مشترکات فراوانی باشند و وحدت منبع یکی از دلایل مشابه قصّه­های قرآن و عهدین است و این تشابه دالّ بر اقتباس یکی از دیگری نیست. علاوه بر آن قصّه­های قرآن و عهدین در بسیاری از موارد تفاوت­های زیادی با هم دارند و بسیاری از داستان­های عهدین شامل کفریات و افتراهایی هستند که به ساحت مقدّس انبیاء وارد شده و همچنین امور خلاف عقلی نسبت به ذات پاک پروردگار در آنها به چشم می­خورد، در حالی­که در سراسر قرآن نه تنها چنین مواردی وجود ندارد بلکه داستان­های قرآنی در موارد زیادی به دنبال رفع اتّهام از دامن پاک انبیای الهی هستند.

گاهی مستشرقان به محتوای برخی از قصّه­های قرآنی نیز اشکال وارد کرده­اند. مثلاً برخی از ایشان ادّعا دارند که قرآن نسبت به شخصیّت حضرت ابراهیم «علیه السّلام»، به دو گونه رفتار نموده است و نگرش قرآن نسبت به وی در قصص مکّی با مدنی و بنا به مصالحی متفاوت است و یا اینکه اشکال کرده­اند که چگونه قرآن اشاره به داستان انبیایی چون صالح ، هود  و اسماعیل  دارد.

مهم­ترین و کوتاه­ترین پاسخ در نقد این آراء این است که متأسّفانه مستشرقان با برداشت سطحی و تحت اللفظی که از برخی از آیات دارند، موجبات ایجاد شک و شبهه را در خود و دیگران ایجاد می­کنند. مثلاً باید دانست که آنجا که قرآن خطاب به پیامبر «صلّی الله علیه و آله و سلّم»  می­فرماید که پیش از تو پیامبری بر این قوم نیامده، یک مطلب عام نیست بلکه تخصیص است برای معاصرین پیامبر «صلّی الله علیه و آله و سلّم»  و چند نسل پیش از آنها و نه کلّ عرب از آغاز تا کنون. پس این کلام هیچ تضادی ندارد با اینکه مثلاً پیامبرانی در قوم عرب وجود داشته­اند.                                                                                                                              

در ادامه، در مورد ذبیح حضرت ابراهیم به اشکال وارد شده که مسلمانان او را اسماعیل معرّفی کرده­اند در حالی­که او فرزند کوچک­تر ابراهیم یعنی اسحاق است. این اشکال و سایر اشکالاتی که بر محتوای قصص قرآنی وارد شده با مراجعه مستقیم به آیات نورانی قرآن و کنار هم قرار دادن آنها و با مراجعه به تفسیر آنها و احادیثی که گاهی در رابطه با برخی از آنها وجود دارد، قابل پاسخ است و به طور کامل در این پژوهش پاسخ داده شده است.                                                                                                                                             

 

منابع:

1-­ قرآن کریم، ترجمه­: محمّد مهدي فولادوند.

2-­ ابن کثیر دمشقی، اسماعیل عمرو (ابوالفداء)، تفسیر القرآن العظیم، تحقیق: محمّد حسین شمس الدّین، دارالکتب العلمیّة، بیروت، 1419 هـ .ق، چاپ اوّل.

3-­ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ ، قصص الانبیاء، دارالتألیف، قاهره، 1388 هـ .ق.

4-  امینی، عبدالحسین، الغدیر، ترجمه: سیّد جمال موسوی، انتشارات بعثت، بی­جا، 1385 هـ .ش، چاپ اوّل.

5- ایمانی، محمّد رسول، (1389ش)، مقاله «مروری بر دو دیدگاه در مورد ذبیح ابراهیم «علیه السّلام» در سنّت اسلامی»، مجله معرفت ادیان، سال اوّل، شماره 2، ص5 (به نقل از کتاب قربانی کردن اسحاق)

6- باورینگ، گرهارد، مقاله­ «تاریخ گزاری قرآن» ترجمه و نقد دکتر محمّد جواد اسکندرلو، نشریه­ اندیشه­ صادق، انتشارات دانشگاه امام صادق «علیه السّلام»، 1383 هـ .ش، شماره 15

­7-­ بروکلمان، کارل، تاریخ الشعوب الاسلامیّه، نقله الی العربیه نبیه امین فارس و منیر البعلبکی، دارالعلم للملایین، بیروت- لبنان، 1948/2005م، الطبعه الاولی.

8- بدوی، عبدالرحمن، دفاع از قرآن در برابر آراء خاورشناسان، ترجمه­: سیّد حسین سیّدی، انتشارات آستان قدس رضوی، مشهد مقدّس، 1383 هـ .ش، چاپ اوّل، ص 38.

9- بیومی مهران، محمّد، بررسی تاریخی قصص قرآن، ترجمه: سیّد محمّد راستگو، شرکت انتشارات علمی وفرهنگی، تهران، 1383 هـ .ش، بی­چا.

10-  بلاشر، رژی در آستانه قرآن، ترجمه­: دکتر محمود رامیار، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، تهران، 1376 هـ .ش.

­11- جفری، آرتور، واژه­های دخیل در قرآن، ترجمه فریدون بدره­ای، انتشارات توس، تهران، 1386هـ .ش،  چاپ دوّم.

12- حسینی برهامی، یاسر،  قصّة الذبح، بی­جا، بی­تا، مکتبة الشامله.

13- حسینی همدانی، محمّد حسین، انوار درخشان، تحقیق: محمّدباقر بهبودی، کتابفروشی لطفی، قم، 1404 هـ .ق، چاپ اوّل.

­14- راشدی­نیا، اکبر، تأملی در ایرادهای مستشرقین بر وحیانی بودن قرآن، نشریه­ فلسفه، کلام و عرفان، قبسات، شماره 29، 1382(هـ .ش).

15- زرکلی، خیرالدّین، الاعلام (قاموس تراجم)، دارالعلم للملایین، بیروت، 1986 م.

16- زمانی، محمّدحسن، مستشرقان و قرآن، انتشارات بوستان کتاب، قم، 1388 هـ .ش، چاپ سوّم.

17- سها، نقد قرآن، ویرایش دوّم.

18- صدوق، محمّد بن علی بن الحسن، من لایحضره الفقیة، ترجمة غفاری، نشر صدوق، تهران،  1367 هـ .ش، چاپ اوّل

19- طباره، عفیف عبدالفتاح، همراه با پیامبران در قرآن، مترجمان: حسین خاکساران و عباس جلالی، مرکز انتشارات دفتر تبلیغات دفتر اسلامی، قم، 1379 هـ. ش.

20- طبرسي، ابو علي الفضل بن الحسن، تفسير جوامع الجامع، انتشارات دانشگاه تهران و مديريت حوزه علميّه قم، تهران، 1377 هـ .ش، چاپ اوّل.

21- فخرالدّين رازي، ابوعبدالله محمّد بن عمر، مفاتيح الغيب (تفسير کبير)، داراحياء التراث العربي، بیروت، 1420 هـ .ق، چاپ سوّم.

22- قابل، هادی، مقاله «تحقیقی درباره­ شبهه افسانه در قرآن»، فصلنامه­ی مفید، 1392 هـ .ش، شماره­ 6.

23- گلن، ویلیام، کتاب مقدّس، شامل کتب: عهد عتیق و عهد جدید، انتشارات ایلام، بی­جا، 2002 م، چاپ سوّم.

24- معرفت، محمّدهادی، نقد شبهات پیرامون قرآن کریم، ترجمه: حسن حکیم باشی و همکاران، انتشارات تمهید، قم، 1358 هـ .ش.

25- مغنیه، محمّدجواد، تفسیرالکاشف دارالکتب الاسلامیة، تهران، 1424 هـ .ق، چاپ اوّل.

­26- مونتگمری وات، ویلیام، اسلام و مسیحیّت در عصر حاضر، ترجمه: خلیل قنبری، انتشارات پژوهشگاه فرهنگ و معارف اسلامی، قم، 1389 هـ .ش، چاپ اوّل.

27- نیک بین، نصر الله، فرهنگ جامع خاورشناسان مشهور و مسافران به مشرق زمین، انتشارات آرون، تهران، 1383 هـ .ش، چاپ اوّل.

-­ 28https://fa.wikipedia.org10/7/95